دقت کردی تو همون ثانیه اول که قشنگ دستات رو مرطوب کننده زدی و دست تو هوا راه میری, هیچ لیوان تمیزی پیدا نمی کنی که ازش آب بخوری و مجبور میشی از گوش یه لیوان بگیری و بشوییش! کلا همه چیز به فنا میره دیگه ...
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 2:22
من حاضرم همه مچ گیجی و تپق و نادونی من رو بگیرن, ولی با اعصابم کاری نداشته باشن. یعنی پیتکو کنان, یورتمه نرن روش! بابا ... تو خوبی ... تو کاملی ... ولمون کن.
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 2:22
با اجازه از اساتید ... من یه تئوری دارم که میگه وقتی یه زن یا یه مرد رفت دنبال دومیش, یعنی حتما اولی خوب بوده. اما اگر یه زن یا یه مرد بعد اولی, دنبال هیچ کس یا همه کس رفت, یعنی به واقع از همون اولی دستش اومده که خبری نیست!
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 2:22
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 2:22
۱. زندگی یعنی فقط تو رِست روم فرصت داشته باشی که نرمشای گردنت رو انجام بدی.
۲. موجود غریبی ام من. بجای اون شور و شوق و پرپر زدن برای ادامه تحصیل, الان دغدغه م اینه که چیکار کنم پیازداغام چیپسی تر بشه.
۳. خودم کدومم؟!
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 2:22
خانم آرایشگر فرمودند که دفعه قبل, فقط به اندازه اپسیلون خطا داشتند! و این امر نشان از دقت بالا و ظرافت دارد. فقط تو دلم گفتم جون خودت! همین چند هفته پیش که قیچی میزدم, اون همه بالا پایین بریدم! اما خب نگفتم تا در تاریکی اعتماد به نفس, باقی بماند.
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 2:22
به حکم دلم, دست به کار شدم و کیک پختم. برای اولین بار, یه قابلمه بزرگ رو فر کردم و کوچیک تره رو قالب کیک و گذاشتم تو شکم بزرگ تره. روش برشته نمیشه و پفش هم زود خوابید. اما حتما دوباره با یسری تغییرات تکرارش میکنم. بعد وسطا مدام چند روز گذشته رو مرور کردم. از خودم پرسیدم چرا باید از خرید اینترنتیم با کسی حرف بزنم؟ در همین حد! و بعد مطمئن تر شدم که حرف نزنم!
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 2:22
الان که ساعت نزدیک ۷ صبحه, من شدیدا احساس گرسنگی دارم و در عین حال دارم به صدای باد و سرما که پشت پنجره ست گوش میدم و فکر میکنم اونی که پایه ی من بود واسه صبحونه خوردن وسط رختخواب ... الان کجاست؟
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 2:22
بالاخره بعد از چندبار پژمردگی و سرزندگی, آفت زدگی و آفتاب شدید خوردن و چندبار بیرون کشیده شدن از خاک ... بونسای من خشک شد. اما منتظرم تا هسته های لیمو و سیبم جوانه بزنند و مهمان جدید گلدان ها باشند. بهار در اندیشه ماست. شاید.
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 2:22
عجیب افتاده تو ذهنم که بشینم یک لیست تهیه کنم از اون چیزایی که تا حالا تجربه نکردم. و بعد دونه دونه در حد توان, تجربه شون کنم. تا اینجای کار بنظر میاد که خیلی بیکارم. اما اتفاقا این فکر از اونجایی به ذهنم رسید که آدمای حقیقی دور و برم, زیاد بهم میگن: پس خودت چی؟! تا اینجا هم خیلی اهمیت نداره, چون مسئولیت تمام انجام داده و نداده هام رو می پذیرم. اما اون لیست میتونه خیلی ترسناک باشه و هیجان انگیز.
برچسب: نویسنده: میلاد سلطانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 2:22